تبليغاتX
سایه های نفرت

سایه های نفرت

 
فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز  فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم مرداد 1389ساعت 2:12  توسط نگین  | 

             

                          

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مرداد 1389ساعت 17:45  توسط نگین  | 

 

می دونستی ؟

 

 می دونستی چقدر دوست دارم؟

 

 نه ... اگه می دونستی نمیذاشتی تنها بشم

 

اگه می دونستی وقتایی که اشک میریختم بارون بارون،

 

با دستای مهربونت شبنمای رو گونمو پاک می کردی دون دون

 

 می دونستی اگه نباشی غصه میاد سراغ من ؟

 

نه ...اگه می دونستی می رفتی شکار غصه می شدی بت من من

 

 می دونستی سحر که میشه تازه می دونم که شب شده؟

 

اخه شب با این سیاهی چی میخواد از این سپیدی؟

 

قهرمان قصه ی من ، تو اینارو نمی دونی !!!

 

اگه می دونستی منو تنها نمیذاشتی ، تو این سیاهی .

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم مرداد 1389ساعت 9:18  توسط نگین  | 

باز با این دل دیوانه چه کردی

كه چنين مست و هراسان

لب درياي خيال

كاسه ابي در دست

رو به امواج خروشان صداقت

با نگاهي پر از عشق و ندامت

به افق مي نگرد

گاه ميخندد و گه ميگريد

گاه ساكت

تكيه بر سنگي زده

موج را ميشمرد

باز با اين دل ديوانه چه كردي

كه چنين اندوهگين

دست بر سمت خدا مي گيرد

باز با اين دل ديوانه چه كردي

كه مثال پريان

در ميان باد و طوفان

در زمين و آسمان

گريه كنان

زير باران خدا

ميرقصد

باز با اين دل ديوانه چه كردي كه شب هنگام

به دور از همه مردم شهر

به سراغ گل نيلوفر ابي امد

به كنارش بنشست

دست در گردن او حلقه نمود

گونه اش را بوسيد

نفسش را بوييد

و در اعماق وجود گل نيلوفر ابي انگار

طعم آغوش تو را مي جوييد

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم مرداد 1389ساعت 8:57  توسط نگین  | 

 

 

میدانم بر نخواهی گشت

زمان همه چیز را پشت سر خواهد گذاشت

میدانم كه بر نخواهی گشت

چه اتفاقی بین ما افتاد

هرگز تكرار نخواهد شد

هزاران سال كافی نخواهد بود برای من كه خاطرات تو در ذهنم محو شوند

و اكنون این جا هستم

میدانم كه میگذارم فرار كنی

میدانم كه تر ا گم خواهم كرد

هیچ چیز نمی تواند همان طور كه پیشتر بود باشد

یك هزاره میتوانست برای تو كافی باشد كه مرا ببخشی

من این جا هستم

عاشق تو حذف شده از

عكسها و دفترچه های خاطرات

و تمام چیزها و یادگاریها

نمی توانم در ك كنم دارم دیوانه میشوم و از خودم دلقك بازی در میاورم

نامه هایی كه نوشتم هرگز نفرستادم

نمی خواستی كه مرا بشناسی

نمیتوانم قبول كنم كه چقدر من ابله بودم

مسئله اصلی گذشت زمان و وفاداری من است

اگر هنوز در باره من فكر میكنی

مطمئنا میدانی كه من هنوز منتظر تو هستم .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام تیر 1389ساعت 12:15  توسط نگین  | 

گاه آرزو می کنم



ای کاش برای تو پرتو آفتاب باشم



تا دستهایت را گرم کند



اشکهایت را بخشکاند



وخنده را به لبانت باز آورد



پرتو خورشیدی که



اعماق تاریک وجودت را روشن کند



روزت را غرق نور کند



یخ پیرامونت را آب کند

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم تیر 1389ساعت 3:37  توسط نگین  | 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم تیر 1389ساعت 16:57  توسط نگین  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم تیر 1389ساعت 9:28  توسط نگین  | 

دلم می خواست خانه عشق مرا كسی خراب نمی كرد ....

 

دلم می خواست كه روزهای خوب هیچ وقت تمام نمی شد ....

 

 از همیشه تا هنر عاشق مانده ام ...

 

 من مانده ام ملال و غمم رفته ای تو شاد ...

 

 با حالتی كه بدتر از آن كس ندیده است ...

 

ای تخته سنگ پیر گویا دگر فسانه به پایان رسیده است ....

 

 افسانه ! دیگر دلم هیچ آهنگی نمی نوازد و من ،

 

 قندیل كوه واپس زده ای هستم كه

 

 در ایستایی یك خیال همچنان چشم به راه خورشید نشسته ام !

 یخ كرده از اضطراب

 

تنهایی و پرواز خواهشهای دل !

 

تنها همین یك شعر برایم كافیست .....

 

من دیگر ساده تر از این نخواهم شد ....

 

نسیم را در كوله پشتی خویش برایت آورده بودم ...

 

 طوفان از دستهای من گریزان است ... باورت نشد ... نمی دانم چرا ؟ ...

 

و من در كوچ همچنان به دنبال رهایی سرگردان مانده ام

 

و روح صاعقه زده من باورش

 

 نشد فرار چیست ؟! من نخواهم گریخت ...

 خواهم ماند ...

 

خواهم سوخت و خاكستر حرفهای خویش را روزی آب خواهم كرد

 

 در دل سنگ ترین سنگهای روزگار ...

 

 همیشه با یادت ....

 

جان شیفته را یدك خواهم كشید ......

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم تیر 1389ساعت 19:38  توسط نگین  | 

 

دیگه این چشم هام قهرن با چشات

 

حتی اگه بمونی هم

 

نمی مونم سر حرفات

 

این چشم ها دیگه اون چشم ها نمیشن

 

دیگه قهرن با چشات

 

امید موندن ندارن

 

حتی اگه بخواهی هم

 

توان موندن ندارن

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم تیر 1389ساعت 15:56  توسط نگین  | 

کنار چشمه ای بودیم در خواب / تو بـا جامی ربـودی ماه از آب

چو نوشیدیم از آن جـام گـــوارا / تو نیلوفر شدی من اشک مهتاب . . .

 

.

..

خیالت راحت ، دیگر اشکی نیست که به بالینت بریزد و احساس را شکوفا کند

تنها بغضیست که فرو رفتنش حسرت در چشمانم می تازد . . .

.

.

.

گل نیست چنین سرکش و رعنا که توئی / مه نیست بدین گونه فریبا که توئی

غم بر سر غم ریخته آنجا که منم / دل بر سر دل ریخته آنجا که توئی . . .

.

.

حال ما بی آن مه زیبا مپرس / آنچه رفت از عشق او بر ما مپرس

.

.

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست / که هرچه بر سر ما می رود ارادت اوست

نظیر دوست ندیدم اگرچه از مه و مهر / نهادم آیینه ها در مقابل رخ دوست . . .

.

.

هر چند پیر و خسته و ناتوان شدم / هر که یاد روی تو کردم جوان شدم . . .

.

.

.

بوسه یعنی لذت دلدادگی / لذت از شب لذت از دیوانگی

بوسه آغازی برای ما شدن / لحظه ای با دلبری تنها شدن

بوسه آتش می زند بر جسم و جان / بوسه یعنی عشق من با من بمان . . .

.

.

شوقی، که چو گل دل شکفاند، عشق است / ذهنی، که رموز عشق داند، عشق است

مهری، که تو را از تو رهاند، عشق است / لطفی، که تو را بدو رساند، عشق است . . .

.

..

از خود خانه و کاشانه ای ندارم ، اما در عمق آرزوی من این است

که در دل تو خانه ای داشته باشم ، به مساحت یک قلب . . .

.

.

شبی پر کن از بوسه ها ساغرم / به نرمی بیا همچو جان در برم

تنم را بسوزان در آغوش خوش / که فردا نیابند خاکسترم . . .

.

..

عشق از من و نگاه تو تشکیل می شود ، گاهی تمام من به تو تبدیل می شود . . .

.

..

چو ماه از کام ظلمت ها دمیدی / جهانی عشق در من آفریدی

دریغا، با غروب نابهنگام / مرا در دام ظلمت ها کشیدی . . .

 

 

.

..

مگه من به تو اجازه دادم که بازم رفتی اون بالا ، هان !؟

بیا پایین ، زود باش ، آخه تو فقط ماه منی !

.

..

دیروز اومده بود دیدنم ، با یه شاخه گل سرخ و همون لبخندی که همیشه آرزوش رو داشتم

گریه کرد و گفت دلش برام تنگ شده ، ولی من فقط نگاش کردم ،

وقتی رفت سنگ قبرم از اشکاش خیس شده بود . . .

.

.

دیروز تمام خاطرات با تو بودن را دور ریختم ، امروز هر چه می گردم خودم را پیدا نمی کنم . . .

.

.

.

بغض کن اما نبار، خشک شو اما نریز ، دیر کن اما بیا . . .

.

.

.

این اس ام اس رو واست فرستادم و الان خوشحالم ، چون می دونم اسمم روی صفحه

گوشیت افتاده ، حداقل یک ثانیه بهم فکر کردی و این یک ثانیه برای من یک دنیاست . . .

.

..

تو مرا فریاد کن ای هم نفس / این منم آواره ی فریاد تو

این فضا با بوی تو آغشته است / آسمانم پر شده از یاد تو . . .

.

.

.

هر که دیوانه نشد از عشق تو عاقل نیست / آنکه نشناخت تو را معرفتش کامل نیست . . .

.

..

از دیار آشنایی پا کشیدن مشکل است / از تو ای آرام جانم دل بریدن مشکل است . . .

.

.

.

این را بدان اگر در قلبی جای گرفتی و عاطفه ای را به بازی عشق در آوردی

تا ابد در قلبی که دوستت دارد زنده خواهی ماند . . .

.

.

.

همه بغض من تقدیم غرور نازنینت باد ، غروری که لذت دریا را به چشمانت حرام کرد . . .

.

..

گل بودم در ایام جوانی ، جوان بودم نکردم زندگانی . . .

.

.

.

بر درت می آمدم هر شب مرا وا میزدی / گفتمت نا مهربانی دم ز حاشا میزدی

دیدمت یک شب به دریا خیره بودی تا به سحر / کاش دریای تو بودم دل به دریا میزدی . . .

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم تیر 1389ساعت 6:45  توسط نگین  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم تیر 1389ساعت 6:44  توسط نگین  | 

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم تیر 1389ساعت 23:40  توسط نگین  | 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم تیر 1389ساعت 16:53  توسط نگین  | 

.

لمس تن تو ، شهوت است و گناه

 

حتی اگر خدا عقدمان را ببندد

 

داغی لبت ، جهنم من است

 

حتی اگر فرشتگان سرود نیکبختی بخوانند

 

هم اغوشی با تو ، هم خوابگی چرک آلودی ست

 

حتی اگر خانه خدا خوابگاهمان باشد

 

فرزندمان ، حرام نطفه ترین کودک زمین است

 

حتی اگر تو مریم باشی و من روح القدس

عشق من !

 

حتی اگر هزار سال عاشق تو باشم ،

 

یک بوسه

ـ یک نگاه حتی ـ، حرامم باد ....

 

اگر تو عاشق من نباشی !!!!!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم تیر 1389ساعت 14:4  توسط نگین  |